جملات و اشعارسرگرمیعمومیویژه

اشعار زیبا در مورد اصفهان و مجموعه شعر کوتاه و بلند زیبا در مورد شهر اصفهان

شعر با موضوع شهر اصفهان

مجموعه اشعار بسیار زیبا با موضوع شهر اصفهان (نصف جهان) را در این بخش سایت آماده کرده ایم. این مجموعه شعر کوتاه بلند در مورد شهر با صفای اصفهان است.

باشد ز بسکه روحفزا اصفهان ما

پیوسته شاد باشد از آن جسم و جان ما

تنها نه باغ و بیشه ما سبز و خرم است

پر از گل است باغچه و بوستان ما

یک لکه ابر دیده نبیند به روى شهر

آئینه وار جلوه کند آسمان ما

یک عمر در نظر بودش خاطرات خوش

روزى مسافرى شد اگر می‌ه‌مان ما

***

تو زادگاهِ منی؛ خاکِ گُل فِشانِ منی ؛

تو باغِ سبزِ بهشتی؛ تو «اصفهانِ» منی

تو جلوه گاهِ هنر ، در تمامِ آفاقی ؛

تو یادگارِ عزیزی ؛ ز رفتگانِ منی

در آن زمان که کسی یار و همزبانم نیست ؛

تویی که سنگِ صبوری و همزبانِ منی

در این میانه اُردیبهشت ماهِ خدا ؛

تویی که خُلدِ بَرینی و بوستانِ منی

به زِنده رودِ تو صدها درود میگویم ؛

بمان تو زنده و جاری که پرنیانِ منی

ز جامِ «نقشِ جهانت» مرا کُنی مدهوش

اگرچه « نصفِ جهانی» ولی «جهانِ منی»

شکوه و شورِ تو در واژه ها نمیگنجد ؛

زبان ز وصفِ تو قاصر؛ تو خود زبانِ منی

تو شهرِ شعری و سازی، تو شورِ آوازی ؛

( بیاتِ راجِع و عُشاق و دِیلَمانِ منی )

تو خاکِ پاکِ ؛ ( کسایی و تاج و شهنازی )

تو نغمه نِی و تاری،،، نوایِ جانِ منی

چه شاعرانه در این شعر ؛ میهمانِ توام ؛

چه عاشقانه در این شهر ؛ میزبانِ منی

تمامِ حُسن و جمالت از این سبب زیباست ؛

که هدیه ای، ز خداوندِ مهربانِ منی

به خونِ پاکِ شهیدان و سرفرازانت ؛

« تو هم فدائیِ (( ایرانِ )) جاودانِ منی »

« مهران اسدپور »

***

شعر زیبا در مورد اصفهان

بر دل نقش جهانش دیدم

نقشی از درد جهان من و توست

مسجد و حوزه و بازارش گفت

دین ما در غم نان من و توست

مسجد شیخ بُوَد لطف الله

مسجد شاه، امان من

***

هر شهیدی که به خاکش خفته

روح بیدار زمان من و توست

داغ خونریزی افغان و مغول

بر دل شهر و به جان من و توست

***

نوای نغمه عشاق از اصفهان چه خوش آید

مرا که میل عراقست و شاهدان عراقی

***

هر پلی بر زنـــده رود ت استوار

نام نیکـــویش بـودصد افتخار

نام خواجو برلبــــــان گل آورد

سی وسه,پل از دلـت غم می برد

مارنان وجـــی صفا بر زنده رود

زندرودت خوش بودباعطر وعود

خشک دیدم بستر زاینده‌رود

بی تأمل بر سرم برخاست دود

خاطرم افسرد چون پژمرده برگ

بار وحشت طاقتم از کف ربود

شعر اصفهان

شهر اصفهان و میدون نقش جهان

گنبدای فیروزه ای

گلدسته های باوقار

همه پر از نقش و نگار

رو مسجدا جلوه می کرد

عمارت عالی قاپو

***

توی شهر اصفهان

مسجد و بازار را دیدند

از بازار اونجا هم

یه چیزهایی خریدند

خلاصه بچه های خوب

این سه تا دوست مهربون

تمام شهر را گشتند

آثار تاریخی دیدند

***

اصفهان ای اصفهان من تشنه زاینده رودت

هر زمان گویم سلامت هر نفس خوانم درودت

***

من اهل اصفهانم

خوشرو و مهربانم

شهر من اصفهانه

خودش نصف جهانه

مِیدونی داره که اون

اسمش نقش جهانه

مناری داره اینجا

اسمش منارجنبانه

چهل ستون بچه ها

یه موزه ی قشنگه

گنبدای شهرمن

همه ش فیروزه رنگه

بیا بیا اصفهان

هنرمندا رو ببین

کارشون حرف نداره

تَکَ‌ن تو ایران زمین

***

اِز این دیار که نام خوشش صفاهونس

سلام ساده به هر کس که اهل ایرونس

بیا به اینجا و اِز دور نیگا بوکون و بیبین

که اینجا سرتاسرش اِز خُبی گلستونس

تو اینجا هرچی بخوای ساختمونی دیدنی اِس

همین نه نوم و نشونش منارجنبونس

همین نه مسجد شیخ‌اِش پسندی اهلی دلس

آدِم تو هرجا می رد والا مات و حیرونس

بیا سری پلی خواجوش بیبین چه جوری آباش

به مثلی مُرواریدی اِز رو سنگا غلتونس

پُر اِز قلمزن و نقاشی ماهرس اینجا

می دونی چقدر هَر وَرش سخندونس

اِگه تو انجمن شاعراش بیای بیشینی

می‌گوی که انجمنس اینجا یا نمکدونس

ِز کاری کارگرش آ، ز رنجی دهقونش

تو سفره‌مون نونی داغ و پیاز و بریونس

گزی که اینجا دارد، منحصر به فردس و بس

بخور که قُوِّتی قلبس آ، بابی دندونس

خلاصه ضمنی خداحافظی و عرضی ادب

بُوگم که سرچشمه ذوق و هنر اصفاهونس

کَلومی ساده و بی شیله پیله جمشیدی

پسندی مردمی پرشور و حالی ایرونس

«اکبر جمشیدی»

***

شعر هاتف اصفهانی درباره اصفهان

مپرس ای گل ز من کز گلشن کویت چه‌سان رفتم
چو بلبل زین چمن با ناله و آه و فغان رفتم
نبستم دل به مهر دیگران اما ز کوی تو
ز بس نامهربانی دیدم ای نامهربان رفتم
منم آن بلبل مهجور کز بیداد گلچینان
به دل صد خار خار عشق گل از گلستان رفتم
منم آن قمری نالان که از بس سنگ بیدادم
زدند از هر طرف، از باغت ای سرو روان رفتم
به امیدی جوانی صرف عشقت کردم و آخر
به پیری ناامید از کویت ای زیبا جوان رفتم
ندیدم زان گل بی‌خار جز مهر و وفا اما
ز باغ از جور گلچین و جفای باغبان رفتم
سخن کوته ز جور آسمان هاتف به ناکامی
ز یاران وطن دل کندم و از اصفهان رفتم

***

اصفهان شهر آب و آیینه / مظهر نقش های دیرینه
اصفهان شهر مرد میناکار / قابهای مسی و نقش و نگار
بر کف سفرۀ قلمکاری / خاتم و تکه تکه دلداری
جام فیروزه فام گنبدها / طرح سیمیان نرم و رها
اصفهان شهر نای پر آواز / شهر مردان با غزل دمساز
شمع خواجو و همنشینی آب / زنده رود روان و مردم ناب

***

باشد ز بس که روح‌فزا اصفهان ما

پیوسته شاد باشد از آن جسم و جان ما

تنها نه باغ و بیشه ما سبز و خرم است

پر از گل است باغچه و بوستان ما

یک لکه ابر دیده نبیند به روى شهر

آئینه وار جلوه کند آسمان ما

یک عمر در نظر بودش خاطرات خوش

روزى مسافرى شد اگر می‌ه‌مان ما

برند گوى لطف و ملاحت به روزگار

از گلرخان روى زمین گلرخان ما

در کام خضر خون شود آب بقا

اگر در زنده رود بنگرد آب روان ما

می ‏گویم این کلام و برآیم ز عهده ‏اش

باشد عروس کشور ما اصفهان ما

جمشیدى از هواى فرح بخش اصفهان

چون زنده رود صاف و روان شد بیان ما

***

شعر در مورد سی و سه پل اصفهان

سپاهان

به چشمی اگر

انحنا دهد

ناخن خاقان

مرمر دندانش

دانه به منقار می برد

هدهد گاوخونی

تیزبرو

تیزتر

آرامتر بخوان

در این مصب مصیبت

با شتاب پلک می سوزانم

در کوره های دقیانوس

می گذرم

می گذرانم انبیا را

از میدان ابوالهول

من آنم آری

که پل به دیدن من

سی و سه چشم دارد

آبم

لاشه به بازو دارم.

«بهرام اردبیلی»

***

شعر درباره زاینده رود اصفهان

لوحش‌الله از زلال خوش‌گوار زنده‌رود

بارک‌الله بر شمال بی غبار زنده‌رود

«نورصادقی»

***

زاینده رود، دلبر موعودم

زیبای مرده – زندۀ من، رودم

من مثل روز اول برگشتت

هستم ولی عجیب گِل‌آلودم

«بهاره ضیایی»

***

که گفته است اصفهان نصف جهان است؟

اگر باشد جهانی، اصفهان است

«سینا»

***

اصفهان نیمی از جهان گفتند

نیمی از وصف اصفهان گفتند

«محمدتقی بهار»

***

اصفهان را نیمه خوانند از جهان
صد جهان من دیده‌ام در اصفهان

هفت‌دست و هشت‌خلد و چارباغ
جنت و باغ ارم رشک جنان

باغ‌تخت‚آیینه‌خانه‚ چارحوض
هم نگارستان و هم نقش‌جهان

قصر عباسی، نمکدان، طوقچی
باغ‌وحش و شیرخانه پیلکان

«جلال‌الدین همایی»

***

اصفهان را نیمه خوانند از جهان
صد جهان من دیده ام در اصفهان
سرزمینی نیک فر و با شکوه
مردمانش برتر از شیـر ژیان

تا کنار زنده رودش پا نهی
زنده خواهی کرد هم روح و روان
تخت پولادش زمینی بس نکوست
بابی از ابواب ، در خُلد جَنان

ای دل ار خواهی روی اندر بهشت
تو بیا یک دم نشین در اصفهان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × سه =

دکمه بازگشت به بالا