3 خاطره از علامه جعفری

3 خاطره از علامه جعفری

3 خاطره از علامه جعفری

ـ نجات یک ماده سگ و توله‌هایش!

آقای محمود زیبا این خاطره از استاد بیان می‌کند:

سال‌ها پیش، یک بار در تهران باران شدیدی آمد که به سیل تبدیل شد و تمام جوی‌ها را آب گرفت. در خیابان خراسان، خیابان زیبا، توله‌های یک سگ از سرما و ترس سیل به گوشه‌ای خزیده بودند و سگ ماده با ترس و اضطراب، می‌رفت و تک‌تک آن‌ها را از آب بیرون می‌آورد. این در حالی بود که با این سیل شدید، احتمال غرق شدن آن‌ها زیاد بود.

علامه جعفری با دیدن این صحنه، بی‌تاب شد و از افرادی که بی‌خیال به صحنه نگاه می‌کردند، خواست جلوی آب را ببندند تا این ماده سگ بتواند توله‌های خود را از سیل نجات بدهد.

ایشان وقتی دید مردم بی‌اعتنا هستند، آن قدر اصرار کرد و داد و فریاد به راه انداخت تا این که مردم مجبور شدند با یک چوب بزرگ، مسیر آب را منحرف کنند تا ماده سگ بتواند به راحتی توله‌های خود را نجات بدهد.

۲ـ از صدای چکش او قدرت می‌گیرم

این خاطره را آقای رسول مسعودی این‌چنین بیان می‌دارد:

ما افتخار داشتیم چند سال در همسایگی استاد جعفری واقع در فلکه دوم صادقیه، بلوار آیت‌الله کاشانی سکونت داشته باشیم. در همسایگی ما و ایشان، پیرمردی آهنگر بود که در منزل خود کار می‌کرد.

من در یک روز گرم تابستانی حدود ساعت ۵ بعدازظهر با هماهنگی قبلی برای طرح موضوعی به خدمت او (علامه جعفری) رسیدم. ایشان طبق معمول در کتابخانه خود، مشغول مطالعه و نوشتن بودند.

در حین طرح سؤالم، صدای پتک همسایه که به آهنگری مشغول بود، به گوش می‌رسید. به ایشان عرض کردم: اگر صدای پتک و چکش این شخص مزاحم کار شماست، من می‌توانم بروم و به ایشان تذکر بدهم تا حال شما را مراعات کند.

در جواب این سخن من گفت: نه، مبادا به او چیزی بگویید. چون من وقتی در کتابخانه‌ام از مطالعه و نوشتن احساس خستگی می‌کنم، صدای پُتک و چکش این پیرمرد، نهیب می‌زند و به من قدرت می‌دهد و با خود می‌گویم: آن پیرمرد در مقابل کوره گرم آهنگری چکش می‌زند و خسته نمی‌شود، اما تو که نشسته‌ای و مطالعه می‌کنی و می‌نویسی، خسته شده‌ای؟

بنابراین، صدای کار این پیرمرد نه تنها مایه اذیت نیست، بلکه با شنیدن صدای چکش او، قدرت مجدّد می‌گیرم و دوباره مشغول مطالعه یا نوشتن می‌شوم!


3-ماجرای علامه جعفری و زیباترین دختر روزگار

-ماجرای علامه جعفری و زیباترین دختر روزگار

از علامه جعفری می‌پرسند چه شد که به این کمالات رسیدی؟! ایشان در جواب خاطره‌ای از دوران طلبگی تعریف می‌کنند و اظهار می‌کنند که هر چه دارند از کراماتی است که به دنبال این امتحان الهی نصیبشان شده:

ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم. خیلی مقید بودیم که در جشن‌ها و ایام سرور، مجالس جشن بگیریم و ایام سوگواری را هم سوگواری می‌گرفتیم. یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س). اول شب نماز مغرب و عشا می‌خواندیم و یک شربتی می‌خوردیم. آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می‌دادیم. یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که نجف‌آبادی بود، معدن ذوق بود. او که می‌آمد، من به الکفایه، قطعاً به وجود می‌آمد. جلسه دست او قرار می‌گرفت.

آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (۱۰ الی ۲۱ مرداد) که ما خرما پزان می‌گوییم. نجف با ۲۵ و یا ۳۵ درجه خیلی گرم می‌شد. آن سال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه‌هایی به وجود آمده بود که عرب‌های بومی را اذیت می‌کرد. ما ایرانی‌ها هم که اصلاً خواب و استراحت نداشتیم. آن سال آن قدر گرما زیاد بود که اصلاً قابل‌تحمل نبود. نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود. تقریباً هم مخروبه بود. من فروردین را در آنجا به طور طبیعی مطالعه می‌کردم و می‌خوابیدم. اردیبهشت هم مقداری قابل‌تحمل بود. ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود. گرما واقعاً کشنده بود، وقتی می‌خواستم بروم، از حجره کتاب بردارم، مثل این بود که با دست، نان را از داخل تنور بر می‌دارم، در اقل وقت و سریع!

با این تعاریف، این جشن افتاده بود به این موقع. در بغداد و بصره و نجف، گرما، تلفات هم گرفته بود. ما بعد از شب نشستیم، شربت هم درست شد. آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که کتابی هم نوشته بنام «شناسنامه خر» آمد. مدیر مدرسه‌مان، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود. به آقا شیخ علی گفت: آقا شب نمی‌گذره، حرفی داری بگو. ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد. عکس یک دختر بود که زیرش نوشته بود «اجمل بنات عصرها» «زیباترین دختر روزگار». گفت: آقایان من درباره این عکس از شما سؤالی می‌کنم. اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر به طور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید. با کمال خوش‌رویی و بدون غصه، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحباً زیارت و ملاقات کنید، کدام را انتخاب می‌کنید. سؤال خیلی حساب شده بود. طرف دختر حلال بود و زیارت علی (ع) هم مستحبی.

گفت: آقایان واقعیت را بگویید. جا نماز آب نکشید. عجله نکنید. درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت: سید محمد! ما یه چیزی بگوییم، نری به مادرت بگویا؟

معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره‌اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) این‌طور فرمودند، مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوییم. آقا فرمودند: دیگه!

نفر سوم گفت: آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (ع) معروف است که فرموده‌اند: ای حارث حمدانی هر کی بمیرد، مرا ملاقات می‌کند. پس ما انشا الله در موقعش جمال علی (ع) را ملاقات می‌کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده. همه خندان بودند. واقعاً سؤال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت: آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت: بلی گفت: والله چه عرض کنم؟

و باز هم خنده حضار …

نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی‌توانم نگاه کنم. کاغذ را رد کردم به نفر بعدی. گفتم: من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی‌دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بی‌هوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره‌ام شدم. حالت غیرعادی‌ای داشتم. رفتم به سمت حجره رو به مشرق. دیگر نفهمیدم. یک‌بار به حالتی دست یافتم.

یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است. یک آقایی نشسته در صدر مجلس. تمام علامات و قیافه‌ای که شیعه و سنی درباره امام علی (ع) نوشته‌اند، در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت: این آقا خود علی (ع) است. من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون. رفتم همان جلسه. کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم. رنگم پریده بود. نمی‌دانم شاید مرحوم شمس‌آبادی بود. خطاب به من گفت:آقا شیخ محمدتقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی‌خواستم ماجرا را بگویم. اگر می‌گفتم عیششان بهم می‌خورد. اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم. خیلی منقلب شدند.

خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل (مدیر) را. خطاب به آقا شیخ حیدر گفت: آقا دیگر از این شوخی‌ها نکن. ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است …

منابع:

hoviatema.ir

shia24.com

ویرایش و باز نشر: وبسوار

3

3

خاطره از علامه جعفری خاطره از علامه جعفری,

برگرفته از : 3 خاطره از علامه جعفری